ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 14 سال و 13 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

ومن مادر شدم!

تاریخ30/7/91 سلام گل پسر مامان الان که دارم برات مینویسم باباعلی تعطیله و داره تورو که تو گهواره خوابیدی تکون میده.... تو هم مثل فرشته ها لالا کردی قربون اون موهای طلایی و بلندت برم ! میخوام الان برات از روز زایمان یا بهتر بگم روزی که تو اومدی تو بغلم بنویسم... همونطور که میدونی روز قبلش رفتم واسه چکاپ معمولی که دکتر بعد از معاینه گفت نینیت داره به دنیا میاد و همین الان باید بستری بشی... منم که خیلی کار داشتم قبول نکردم و از دکتر خواستم که صبح بستری بشم... دکتر هم اجازه داد اما گفت که خیلی احتیاط کنم و آگاه باشم که وسط شب حالم بد نشه... غروب اومدیم خونه و اول چند تا عکس خوشگل با لباسای بارداری گرفت...
4 آبان 1391

هفته1 ارشان(19/7 تا 25/7)

سلام قشنگ مادر... خوبی عشق من؟ کلوچه مامان نوشتن این روزا که روزهای مادرانه شکل واقعی به خودش گرفته خیلی سخت تر شده!   خستگی و بیخوابی، مهمترین چیزیه که این روزها تو ذهن آدم میمونه!  بی جونی 9ماه بارداری و یک زایمان یک طرف تمام خیالها برای این که با پایان بارداری میشه یه خواب راحت رو داشت خنده دار به نظر میرسه! تو بهترین حالت میشه 2ساعت پشت سر هم بخوابم بعدش دوباره نوبت شیر دادنه...! هیچ راهی هم برای پیچوندن نیست... شرایط طوریه که به هیچ وجه نمیتونی فکر کنی که شیر ندی یا پوشک عوض نکنی... کوچولوی من شیر خوردن تو هم که مثل کشتی گرفتن مادر و فرزندیه و هیچ شباهتی به صحنه های رمانتی...
4 آبان 1391

ما برگشتیم...

برای دوستای عزیزم سلام سلام به همه دوستای گل و مهربونم! امیدوارم حال خودتون و نینیهای عسلتون خوب باشه! قبل از هر حرفی میخوام از همه دوستای عزیزم که تو این مدت مارو تنها نذاشتن و نگران منو پسری بودن تشکر کنم و بگم خیلی دوستتون دارم... امروز گل پسر من ١١ روزشه و من دیروز برگشتم خونه و زندگی ٣نفره رو شروع کردیم... برخلاف اکثر نینیها پسر من خیلی آرومه و فقط وقتی شیر بخواد یکم اِه اِه میکنه... البته اینم بگم که 2روز اول خیلی سختی کشیدم چون دردونم بلد نبود شیر بخوره و فقط گریه میکرد... ایشالا به زودی با خاطرات این روز برمیگردم و به همتون هم سر میزنم! اینم عکس گوگولی &nbs...
29 مهر 1391

سلام دنیا،من اومدم...

تاریخ23/7/91 سلام دنیا، من اومدم.. .   شکوفه پائیزی ما چهارشنبه19/7/91 ساعت9:50 دقیقه صبح در بیمارستان لاله با وزن:3305و قد47سانت به دنیا اومد! از همه دوستان گل که تو این مدت مارو تنها نذاشتن و واسه سلامتی پسرمون دعا کردن ممنون! م و این خبر خوب رو بهشون میدم که پسرمون خداروشکر هیچ مشکلی تو کلیه هاش نداره و هیدرونفروز کاملا تخلیه شده! اینم عکس دومین روز زندگی گل پسربا 1لبخند ناز که به مامانش زد و 1عالمه مو!!!!!!! به زودی مامانی خوب میشه و با خاطرات و عکسای خوشگل برمیگرده! ...
23 مهر 1391

!!!!!؟؟؟؟!!!!!!

تاریخ18/7/91 سلام پسر گلم...   خوبی مامانم؟ گلم فکر کنم حالت خوبه چون الان از مطب دکتر اومدیم...   میخوام بی مقدمه 1 خبر بهت بدم شوکه بشی؟   شما فردا صبح انشالا به دنیا میای!!!!!!!!!!! تعجب کردی؟ ... از دیشب تا حالا دردای خفیفم شروع شده...   پاشنه پات کشته منو مامانی، گذاشتی رو شکمم و مدام فشار میدی...   به خدا راه اومدن از اینجا نیست گلم...   همونطور که گفتم از دیشب کمر درد دارم و زیر دلم هی میگیره و ول میکنه... امروز نوبت دکتر داشتم که اگر هم نداشتم بخاطر دردام باید میرفتم پیش دکتر! ساعت3:45 نوبتم بود و 4 رفتم تومطب ... دکتر وق...
18 مهر 1391

روز شمار اومدن ارشان... (10روز)

تاریخ١٥/٧/٩١     سلام حبه انگورم!   چطوری حباب کوچولوی من؟ محمد ارشانِ مامان عنوان این پست و دیدی؟ مطمئنم نمیتونی درک کنی چقدر هیجان زده ام! مطمئنم فقط اونایی که به این روزا رسیدن و دیدن میفهمن من چه حالی دارم... (انشالا همه اونایی که آرزوشو دارن بهش برسن) دارم منفجر میشم گل پسرم(البته از ذوق) این روزا دهنم جمع نمیشه همش دارم میخندم! یکم تنبل شدم و فقط لم میدم اینور و اونور و به سختی به کارام میرسم... النگوهام حسابی واسه دستم تنگ شده و دفعه پیش که رفته بودم پیش دکتر گفت واسه اتاق عمل باید درشون بیارم! اولش میخواستم ببرمشون ولی حیفم اومد! نمیدونی چطوری و با چه وضعی درشون آوردم... تما...
15 مهر 1391

روزها میگذرد...

تاریخ12/7/91 سلام به پسمل موش موشک خودم! چطوری دردونه مامان؟ ناز دونه دیروز 11 مهر باید میرفتم دکتر... آخه این چند روز باقیمونده رو باید هر هفته برم که تند تند چک بشی!  خدارو شکر دکتر صداقت هم مثل دکتر سمیعی دکتر خوبیه! دیروز خیلی خسته شدم...   تقصیر خودم بود... قرار بود ساعت 4 اونجا باشم و بد قولی کردم و ساعت 5 رفتم و مجبور شدم تا ساعت 6:30 اونجا منتظر بشینم...   و اینکه گل پسرم وزنم ١کیلو زیاد شده(ای کاش میفهمیدم وزن تو الان چقدر زیاد شده؟) و فشارم 11 بود... صدای قلب کوچولوتم شنیدم و بیشتر واسه دیدنت بی تاب شدم عسلم... دکتر تمام کارای پذیرش رو انجام داد... 26/7 روز چهارشنبه ساعت 7:...
12 مهر 1391

اینم شهرزادی که منتظرش بودیم...

تاریخ 10/7/91 گل گل گلدون!      سلام                     غنچه خندون!       سلام نمک نمکدون!       سلام                     قند تو قندون!       سلام آی گل پونه!         سلام               &nbs...
10 مهر 1391

روزشمار اومدن ارشان...(20روز)

تاریخ٦/٧/٩١ سلام ارشان گلم! حالت چطوره مامانی؟ عزیز دلم امروز ٦مهره و فقط ٢٠روز مونده... اوضاع و احوالم عالیه! تا الان از بارداری فقط سختیشو فهمیدم اما الان تازه دارم شیرینیه بارداری رو میچشم! درسته درد کمر و پاهام زیاده ولی وقتی دکتر بهم گفت پسرت دیگه رسیده و اگر به دنیا بیاد دیگه احتیاج به دستگاه نداره انگار دنیارو بهم دادن! آخه گلم تو که بهتر میدونی هر دفعه میرفتیم پیش دکتر یا سونو میگفتن ممکنه نینی نارس و زود به دنیا بیاد، ٣ ماه اول که هیچی... همش غم تو چهره هممون بود و فکر میکردیم تورو از دست میدیم! خدایا ازت ممنونم... خدایا شکرت... نمیدونم چطور باید به درگاهت شکر کنم که پسرم و برام نگه داشتی! ...
6 مهر 1391

زیباترین عیدی...

تاریخ4/7/91 سلام شکر پنیر مامان... فندقی چطوری؟ دیگه چیرزی نمونده ناز پسرم بیای پیشم... دارم لحظه شماری میکنم... گلم 2روز پیش یعنی یکشنبه نوبت دکتر داشتم... باباجون شیفت بود و عمو مجتبی مهربون زحمت کشید و منو رسوند بیمارستان... ساعت 5 نوبتم بود اما چون منشی منو میشناسه و میدونه زیاد اجازه نشستن ندارم 1ربع به 5 رفتم تو! (آخه خودم یه زمانی پرسنل بودم دیگه...) خلاصه جون دلم بعد از اینکه دکتر سمیعی رفت دیگه نرفته بودم کلینیک تا الان که بار اول بود دکتر جدیدمو میدیدم... دکتر مریم صداقت! کلی تحقیقات کردیم و دیدیم خیلیها تعریفشو میکردن... خدارو شکر دکتر بدی به نظر نمی اومد... بعد ا...
4 مهر 1391